سیرۀ نبوی در مواجهه با دنیا

حضرت امیر ـ علیه السلام ـ در مقام توصیف سیرۀ پیامبر می‌فرمایند: «قَضَمَ الدُّنْیا قَضْماً وَلَمْ یعِرْهَا طَرْفاً أَهْضَمُ أَهْلِ الدُّنْیا کشْحاً وَأَخْمَصُهُمْ مِنَ الدُّنْیا بَطْناً.» قضم به معنای گاز زدن چیزی با گوشه‌های دندان است، در مقابل پر کردن دهان. این تعبیر کنایه از این است که وجود نازنین پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله ـ در دنیا به کمترین‌ها بسنده کرد و هیچ‌گاه بیشتر از آنچه ناچار به استفاده از آن بود، بهره برنداشت. و به دنیا با گوشۀ چشم نگاه نکرد، کنایه از این که ایشان هیچ گاه چشم به چیزی ندوختند. ایشان گرسنه‌ترین اهل دنیا بودند و هیچ گاه از مال دنیا شکم پر نکردند.

«عُرِضَتْ عَلَیهِ الدُّنْیا فَأَبَی أَنْ یقْبَلَهَا وَعَلِمَ أَنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ أَبْغَضَ شَیئاً فَأَبْغَضَهُ وَحَقَّرَ شَیئاً فَحَقَّرَهُ وَصَغَّرَ شَیئاً فَصَغَّرَهُ» دنیا بر ایشان عرضه شد، خودشان قبول نکردند. هرآن‌چه را می‌دانستند خداوند دوست نمی‌دارد، دوست نمی‌داشتند و هر آن‌چه را خداوند کوچک می‌شمرد، ایشان نیز چنین می‌کردند.

بارها جبرئیل ـ علیه السلام ـ خدمت رسول الله ـ صلی الله علیه وآله ـ آمد و کلید تمام گنج‌ها و اسرار دنیا و امکاناتی را که کشف نشده بودند، به ایشان عرضه کرد و گفت می‌توانید از این‌ها استفاده کنید، بدون آن‌که ذرّه‌ای از مقامات شما کم شود. ایشان می‌فرموده‌اند: دوست دارم یک روز داشته باشم تا رفع اضطرار کنم و یک روز نداشته باشم، تا حالت سؤال و گدایی داشته باشم.

«وَلَوْ لَمْ یکنْ فِینَا إِلَّا حُبُّنَا مَا أَبْغَضَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَتَعْظِیمُنَا مَا صَغَّرَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ لَکفَی بِهِ شِقَاقاً لِلَّهِ وَمُحَادَّةً عَنْ أَمْرِ اللَّهِ.» روحیه، فکر و عقیدۀ ما نیز باید چنین باشد. یعنی چیزی را که خدا و رسولش ـ صلی الله علیه وآله ـ حقیر و ناچیز شمرده‌اند، ما نیز حقیر و ناچیز بشمریم و چیزی را که خداوند و رسولش ـ صلی الله علیه وآله ـ بزرگ شمرده‌اند، ما نیز بزرگ شماریم.» حال اگر چنین نباشیم و غیر این هیچ گناهی نداشته باشیم، همین، بس است که ما را در خط مقابل خدا و رسول قرار دهد و در نتیجه، از آنان جدا باشیم و «منّا اهل البیت» نباشیم. علاقه‌مندی به آن‌چه آنان مذمّت کرده‌اند و اهتمام به آنچه آنان بی‌ارزش تلقی کرده‌اند، ضدّیت با امر خداوند متعال و امر رسول اوست.

تا وقتی که به فکر این هستیم که مالمان چه شد، غذای امروز خوشمزه بود یا نه و لباسمان شیک است یا نه، طعم ایمان را درست نمی‌چشیم. اگر خوردن و پوشیدن برایت مسئله باشد، در معرض خطر و جدایی از اولیای دین هستی و روزی این علاقه‌ها دینت را ضایع می‌کند. اگر الگو و چشم‌اندازمان رسول الله ـ صلی الله علیه وآله ـ باشد، از این خطر ایمن هستیم وگرنه در دنیا غرق می‌شویم.

«وَلَقَدْ کانَ صَلّی الله عَلیهِ وَآلِهِ یأْکلُ عَلَی الْأَرْضِ وَیجْلِسُ جِلْسَةَ الْعَبْدِ وَیخْصِفُ بِیدِهِ نَعْلَهُ وَیرْقَعُ بِیدِهِ ثَوْبَهُ وَیرْکبُ الْحِمَارَ الْعَارِی وَیرْدِفُ خَلْفَه.» روی زمین بی‌فرش، روی خاک می‌نشستند و غذا می‌خوردند و مثل بنده‌ها می‌نشستند و تکیه نمی‌دادند و به حالت تورّک که خاضعانه‌ترین نحو نشستن است، می‌نشستند و اگر کفششان شکاف پیدا می‌کرد یا بندش پاره می‌شد، نه تنها از تعمیر آن ابا نداشته‌اند، بلکه با دست خود آن را تعمیر می‌کردند و اگر لباسشان نیاز به وصله داشت، با دستان مبارک خودشان آن را وصله می‌کردند. پایین‌ترین مرکب سواری زمانشان را سوار می‌شدند، بدون آنکه وسایل تجمل و آرایش رویش گذارند و گاهی پشت سرشان هم کسی را سوار می‌کردند. هیچ گاه دچار خودبینی و کبر و غرور نمی‌شدند. پایین‌ترین وضع معیشت و خوراک و پوشاک را رعایت می‌کردند. نگاه و دیدشان این نبود که من شخصیت اوّل دولت اسلامم، رئیس عالم هستم، خداوند به همۀ خلق فرمان اطاعت از من را داده است.

 بعضی که به سِمَت و مقامی می‌رسند، وسیله نقلیه و نوع رفت و آمدشان طور دیگری می‌شود. هرچه انسان بزرگ‌تر بشود، لازم است ذره‌ای منیّت به خود نگیرد. توقع این را نداشته باشد که خوراک و پوشاک و مسکنش بهتر شود. اقتدایش به مقرّب‌ترین شخصیت نزد خداوند متعال باشد، تا این شخصیت برایش خیر و کمال به دنبال آورد، وگرنه کبر و خودبینی به دنبال می‌آورد «وَلم یَزدَد مِنَ اللهِ إلاّ بُعداً» و این حالت وسیلۀ هلاکتش می‌شود.

«فَیکونُ السّترُ علی بابِ بَیتِه فَتَکونُ فیه التَّصاویرُ فَیَقُولُ: یا فُلانَة غَیِّبیهِ عَنّی فَإنّی إذا نَظَرتُ إلَیهِ ذُکّرتُ الدّنیا وَزَخارِفَها.» یک وقت یکی از زوجاتشان پرده‌ای بر درِ خانه آویزان کرده بود که ساتر از دید و نور آفتاب باشد و این پرده نقش و نگاری داشت و ساده نبود. ایشان فرموده‌اند: ای فلانه، این پرده را از جلوِ نظرم دور کن و پرده‌ای ساده بزن، تا چند ساعتی که می‌خواهم در اتاق باشم، چشمم به آن نیفتد. چراکه همین توجّه کردن به تصاویر، زندگی‌های تجمّلاتی را یادم می‌اندازد و دوست ندارم به یادش بیفتم.

«فَأَعْرَضَ عَنِ الدُّنْیا بِقَلْبِهِ وَأَمَاتَ ذِکرَهَا مِنْ نَفْسِهِ وَأَحَبَّ أَنْ تَغِیبَ زینتها عَنْ عَینِهِ لِکیلَا یتَّخِذَ مِنْهَا رِیاشاً وَلا یعْتَقِدَهَا قَرَاراً وَلا یرْجُوَ فیها مُقَاماً فَأَخْرَجَهَا مِنَ النَّفْسِ وَأَشْخَصَهَا عَنِ الْقَلْبِ وَغَیبَهَا عَنِ الْبَصَرِ وَکذَلِک مَنْ أَبْغَضَ شَیئاً أَبْغَضَ أَنْ ینْظُرَ إِلَیهِ وَأَنْ یذْکرَ. عِندَه» از نهاد دل، از دنیا و تجمّلاتش روی‌گردان بودند و یاد دنیا را در دل و جانشان میرانده و خارج کرده بودند. دوست داشتند آنچه جنبۀ تزیین و زیبایی صرف دارد و خاصیّت و فایدۀ واقعی ندارد، از جلوِ چشمشان دور شود، تا مبادا فکر و عقیده‌شان این شود که از دنیا بهرۀ رفاهی و آسایشی گیرند و اینجا را جای ماندن و زیستگاه شمارند، چراکه دنیا دار مجاز، تجارت و زراعت است. آنچه از دنیا که در بنیه و توان انسان نقش دارد، تا برای جای دیگر کار کند، نافع است و بیشتر از آن، مضرّ است. لذا شئون دنیا را از نفس و قلب مقدّسشان بیرون راندند و از جلوِ چشمشان هم پنهان کردند تا در دید مبارکشان نباشد.

باید هم همین‌طور باشد. کسی که نسبت به چیزی بغض دارد و از آن ناراحت است، حتی دوست ندارد آن را ببیند. مثلاً قاتل پدرش را دوست ندارد و طبعاً دوست ندارد او را ببیند و اگر اسمش را پیشش ببرند، ناراحت می‌شود و اگر بداند در فلان مجلس است یا از فلان کوچه رد می‌شود، به آن مجلس نمی‌رود و از آن کوچه رد نمی‌شود.